دوست ندارم بگم دوباره برگشتم که شروع کنم .دوست ندارم بگم دوست دارمدوباره جنجال به پاکنم .دوست دارم بگم دوست ندارم ...
.دوباره باید سراغ همه ی دوستای قدیمی رفت ؟ که چی؟من برگشتم؟ حرفامو نمی فهمی نه ؟بذار این چند تا جمله برات گنگ بمونه چون توشون
چیزی جز ندامت پیدا نمیکنی . همون وقتام فقط یه گروه خاصمطالب وبلاگو میخوندن چون به قول خودشون حتما باید یا فیلسوف
یا اندیشمند میبودندتا به کل چیزی که میخوام بگم میرسیدند . پسبخون اما نگذر ....تا ته دلم برو که چرا ؟چرا دوباره برگشتم؟
آره باز برگشتم و می نویسم ..این بار از تو ..به خاطر تو . قبلا برام این مهم بود که روزی چند نفر بهم سر میزنن .قبلا مهم این بود که روزی
چند نفر حرفامو میخونن ..قبلا مهم این بود که روزی چند نفر برام نظر میذارن...اما حالا مهم اینه که تو بهم سر میزنی ..حالا مهم اینه که تو
میخونی ..حالا مهم تویی...تو..تویی که با قدمت هستمو از نیست گرفتی و بهم پس دادی ..تویی که با رفتار سبزت بهم فهموندی دنیا غیر
از سیاه و سفید رنگای دیگه ایم داره .چرا حاشیه بریم ؟بذار بگم و خودمو خلاص کنم . می دونی اون وقتا که یه وبلاگ نویس بودم
همیشه چه جوری پستامو شروع میکردم:؟
سلامی به زلالی اشکم...قلبم را میشکافم و با قطرلت خونم مینویسم:زندگی قصه تلخی ست که از آغازش بسکه آزرده شدم چشم به پایان دارم
. اما حال گویم
سلام هم زبان !! باز کن پنجره را ..چه بینی ؟هیچ یادت هست ؟که کودکی که تازه دیده باز میکند یک جوانه است ؟که هر جوانه نوید زندگیست ؟
و زندگی شکفتن جوانه هاست؟هیچ یادت هست ؟طپش قلبم را؟لرزش دلم را؟این دو علائم حیات اند.آری زنده ام ...سرمست چون درخت
و چون کوه استوار ...می بینی؟؟؟؟ میشنوم...من مناجات درختان را در هنگام سحر ... صحبت چلچله ها را با صبح ...همه رامی شنوم ...
همه گویند "بهار را باور کن"
|